دلپِرسه
(نگاهی به دفترِ شعرِ بی تو باران / پروانه عزیزی فرد / زمستانِ 1388 / نشرِ شاملو مشهد ) گرفتم باز ابروهایِ شان را عوض کردم النگوهایِ شان را دوبیتی هایِ ناز و خوشگلِ من نشستم ، بافتم موهای شان را ( ص 8 ) پهلوی یا پهلویه(دوبیتی) ساده ترین و لطیف ترین قالبِ شعری یِ فارسی ست. و به دلیلِ همین ساده گی، شاعران کمتر به سراغش رفته اند. در واقع پهلویات همواره به دیده یِ حقارت نگریسته شده اند. اما چرا؟ از آنجایی که این قالب نجیبِ شعر از حیثِ زبانی، وابسته گی یِ شدیدی به زبانِ باستان(پهلوی) داشته و به همین دلیل در یکی از گویش هایِ محلی (به وزنِ عروضی یا هجایی) سروده می شده، این امر شائبه یی در گمانِ کج فهمان گنجانیده که آن را عامیانه بدانند. و این شاید بارزترین موردِ شائبه گی در نگاهِ ادبی یِ شعرِ فارسی بوده باشد. بدون اینکه دریافته شود محلی بودنِ زبانِ پهلویات، نشان از نجابت و بکارتِ گفتار در خود دارد. چه ناگفته پیداست گویش هایِ محلی کمتر موردِ دستبردِ زبانی یِ بیگانه قرار گرفته اند. و به راستی که ساده گی یِ بیان در پهلویات، امتیازِ بایسته یی ست که از روانِ بی آلایشِ آفریننده اش حکایت می کند (چیزی که در کمتر روانی می توان دید)و این بی آلایشی چنان جانِ واژه گان را در پهلویات شاداب نگه می دارد که غبارِ قرن ها بر ساحت شان نمی نشیند. و به خاطر همین دلیلِ روشن است که در میانِ خیلِ گسترده یِ شاعران پارسی ( که حتم هر کدام آلایشی در روانِ خود داشته اند) تنها روستازاده یی از اوریانه یِ ملایر می شود بابایِ طاهرِ شعر . یا جنوبی یِ سوته دلی از شرجی زارِ دشتستان می شود فائزِ شوریده یِ ادبیاتِ فارسی. در برابرِ این همه ساده گی اما، چاروانه (راستی که شمالی ها عجب جایگزینی برایِ رباعی دارند.کاش فرهنگستانی هایِ بی ذوق اندکی فراتر از ساختمانِ فرهنگستان را نیز می دیدند و این همه به دنبالِ واژه هایِ بی ریشه و من در آوردی سرگردان نمی شدند!) بله ، چاروانه ها در برابرِ پهلویات حضوری چشمگیرتر و نیرومندتر داشته و دارند. و چه گمانِ عبثی در این گران سنگی نهفته است. و این سخن نه از سرِ کم اهمیت جلوه دادنِ چاروانه گی ست . بلکه باورِ من این است که جایگاهِ ارزشی یِ این دو، در ادبیات و دیدگاهِ ادیبان، در سال هایِ پس از یورشِ تازیان با هم عوض شده. اما چگونه؟ درست است که پهلویات دلسروده ها و واگویه هایِ نیاکانِ مایند و دلشوره گی و شیدایی یِ آنان را در خود نهفته دارند، اما اگر بنا را بر گفته یِ شادروان مهدی اخوان ثالث بگذاریم و ارتباطِ تنگاتنگِ شان را با خسروانی ها جدی بگیریم، باید گفت پهلویات کمتر موردِ عام داشته اند. بلکه آثاری با موضوعی خاص بوده اند و به وسیله یِ خنیاگرانِ درباری در مواقعِ خاص اجرا می شده اند. به سخنِ روشن تر، خسروانی نوعی از نثرِ مسجع با مضامینی در ستایشِ شاهان بود و از ابداعاتِ « باربد» موسیقیدانِ عصرِ پرویزی. دستگاهی نیز در موسیقی بر پایه یِ همین خسروانی ها داشته ایم که الان متروک گردیده. خسروانی ها بعدها از حیثِ موضوع و مضمون گسترش یافته و موردِ قبولِ عامه قرار گرفته اند. که شروه خوانی هایِ اهالی یِ جنوب، دنباله یِ همان خسروانی هاست. در برابر اما، به نظر می رسد چاروانه بر زبانِ عام بیشتر جاری بوده. و حتا می توان گفت ویژه یِ مردمِ کوچه بازار بوده است. یادمان نرود که این قالبِ پارسی چگونه به وسیله یِ « رودکی» زنده و به کار گرفته شد. رودکی به گونه یی اتفاقی، وزنِ چاروانه را از زبانِ کودکانی که در کوچه مشغول بازی یِ خاصی بودند، شنید و با همان وزن، چاروانه را احیا کرد. حالا اگر در لابه لایِ بعضی از سروده های مذهبی یِ زردشتیان (گاثه ها) گاهی لتی(مصرعی) نزدیک به اوزانِ چاروانه می شنویم، دور نیست که پیامبرِ هوشیارِ ایرانی، برایِ گسترشِ بهتر و بیشترِ پیام آسمانی اش و تاثیربخشی بر شنونده گان( که بیشتر مردمِ عادی بوده اند) سروده هایِ خود را به اوزانی نزدیک به مخیله و خاطراتِ مردمِ کوچه بازار سروده باشد. تا قابلیتِ تعمیم پذیری یِ بیشتری بر سخنِ آسمانی اش بنشیند. و شاید به دلیلِ همین کاربردِ مذهبی، این حس در گمانِ بزرگانِ سال هایِ پسین پررنگ شد تا چاروانه را در برابرِ پهلوی محکم تر بچسبند و این قالب را مناسبِ مضامین و موضوعاتِ سنگینِ فلسفی و حکمتی یِ خود بدانند. بزرگانی چون « خیام» « ابوسعید ابوالخیر» « اوحدالدین کرمانی» و ...... و اینها را از آن جهت نام می برم که این بزرگان تنها در همین قالب طبع آزمایی کرده اند و بس . وگرنه کمتر دیوانی از چاروانه خالی ست. در چند دهه یِ اخیر و به دنبالِ تجدیدِ حیاتِ ادبی یِ شعرِ کلاسیک نیز، باز چاروانه گویِ سبقت را از پهلویات ربود. هرچند شادروان «قیصرامین پور» در راهِ نوجویی و تجدیدِ زبانِ شعری، در کنارِ آفریدنِ چاروانه هایِ نئوکلاسیکِ خود، پهلویاتی نیز به حافظه یِ ادبی یِ این مُلک هدیه داد(در کوچه یِ آفتاب، حوزه هنری،1363) اما ادامه دهنده گانِ این نوجویی در سال هایِ پسین، باز تنها به چاروانه چسبیدند و بس . « بیژن ارژن» « ایرج زبردست» و این اواخر « جلیل صفربیگی» با آثارِ دلنشینِ خود، هر کدام شادابی یِ امروزینه یی به چاروانه بخشیده اند که تازه گی یِ کلامِ شان تا سال ها مذاقِ اهلِ دل را شیرین خواهد کرد.ولی پهلویات همچنان غریبِ دیارِ ادب ماند. اینک « بی تو باران» کوششی ست بایسته بر غریب نوازی یِ این شکلِ نجیبِ شعرِ پارسی. البته هرچند سال ها پیش مجید شفق« دوبیتی هایِ شاعرانِ امروز» را در فضایِ ادبیات پراکنده بود (نشر آفرینش، بهار 1373) اما مجموعه یی که بتواند در برابرِ مجموعه هایِ مستقلِ چاروانه در این سال ها همسنگی کند، تا به امروز جرات بروز نیافته و این ارزشِ « بی تو باران» را دوچندان می کند. «پروانه عزیزی فرد» با « بی تو باران» ثابت کرده، قالب هایِ شعری وسیله یی بیش نیستند. مهم جانِ کلام ست و لطافتِ بیان. ظرف ها تنها برایِ جلوگیری از تشتت و درهم ریخته گی ساخته شده اند و این مظروف ست که تشنه گی را می زداید یا به تشنه گی یِ بیشتر دامن می زند: منم من روح پروین در دوبیتی تغزل های سیمین در دوبیتی فروغم با همان عصیان و شورش زنم ، زن ، شور شیرین در دوبیتی (ص37) با همه ی اینها « بی تو باران» مجموعه یی به شدت زنانه است . و این البته از ویژه گی هایِ بارز و مثبتِ آن می تواند باشد . چیزی که نه در آثارِ « پروین» می بینیم و نه در اغلبِ آثارِ « سیمین» یا « فروغ» حتا. و این ویژه گی ، مجموعه را بیشتر به آثارِ « مهستی گنجوی» که چاروانه هایِ شهرآشوبش شهره یِ خواص اند، نزدیک کرده: زدی بر هم من و آرامشم را بهم زد چشمِ تو آسایشم را به من حتا نگاهی هم نکردی شکستم جعبه یِ آرایشم را ( ص 23) و باز : نمی خواهم به دل مشکل بگیرم و یا در کنجِ غم منزل بگیرم پس از چشمانِ معصومِ تو باید درِ زیبایی ام را گِل بگیرم (ص 14 ) و زنانه گی ازین روشن تر ؟ : از آن روزی که او تنها سفر رفت تمامِ شور و حالِ من هدر رفت نیامد ، از دهن افتاد عشقم دلم رویِ اجاقِ گاز سر رفت (ص 29) منظور اینکه این ها همه دلواپسی هایِ یک زن می تواند باشد و بس. و تنها حرف بر سرِ استفاده از واژه گانِ متداول و خاصِ زنانه نیست، بلکه خواننده از طریقِ مضامینی بکر و بدیع ، به خوبی دلشوره گی هایِ یک زن را حس می کند: شلالِ گیسویش را باد افشاند دوبیتی های من را خط به خط خواند فروغ آمد به شعرِ من دوباره گلِ کوکب به ناخن هام چسباند (ص43) و این دلواپسی تا به آنجا بر ذهنِ شاعر غلبه کرده که گاهی اعتراض گونه فریاد می زند: فروغِ من! چرا خانه سیاه ست؟ چرا سهمِ من و تو اشک و آه ست؟ چرا باید پر و بالم بسوزد ؟ مگر پروانه بودن هم گناه ست؟ (ص25) {هرچند درین اعتراض، شاعر غافل از به کارگیری یِ ایهامِ پروانه بودن نبوده، ولی من در نسخه ی خودم لتِ (مصرع) پایان را بدین گونه تصحیح کردم که : مگر پروانه بودن اشتباه ست ؟ ! } وجهِ بارزِ دیگرِ « بی تو باران» اشعاری اند که خاصِ قومیت و اقلیمِ زندگی یِ شاعرند : نه از مجنون ، نه از لیلا بپرسید نه از فایز ، نه از بابا بپرسید ازین حالِ پریشانی که دارم برید از بختیاری ها بپرسید (ص 9) و شاعر چنان به جنوب دلبسته است و به آن عشق می ورزد،که همه یِ آنهایی را که دوست دارد، جنوبی می داند: اگرچه سهمِ ما دائم غروب ست خدا را شکر، حالِ ما که خوب ست بزرگ و باصفا ، گرم و صمیمی خدا هم شاید از اهلِ جنوب ست (ص 21) و جنوب را همه با چاه هایِ نفتش می شناسند. حتا آنهایی که به این دیار گذری نداشته اند، با چاه هایِ نفتِ جنوب به خوبی آشنایند: نه دل پابسته یِ چشمِ سیاهی ست نه در بندِ تماشایِ نگاهی ست شبیهِ چاه هایِ نفتِ اهواز دلم آتش گرفته ، دیرگاهی ست (ص11) گاهی این قومیت گرایی که خوب جاافتاده و خود را قابلِ قبول می نمایاند، به ترانه یی مامِ میهنی نزدیک می شود، بدونِ اینکه شائبه یِ ناسیونالیستی داشته باشد : مسیرِ کرخه را تغییر دادم به کارون آبِ بهمنشیر دادم گرفتم در بغل خرمایِ شان را خودم این نخل ها را شیر دادم (ص 18) یک بار نیز شاعر گریزی به فلسفه یِ مرگ زده، تا ثابت کند مضامینِ فلسفی دیگر تنها خاصِ چاروانه نیست! تمامِ هستی ام پیوستِ مرگ ست دلِ من ساکنِ بن بستِ مرگ ست مرا بدجور کرده قفل ، اندوه کلیدِ خانه ام در دستِ مرگ ست ( ص 31) که البته بهتر بود جایِ لتِ اول و دوم با هم عوض می شد. بعد از دو وجهِ زنانه گی و اقلیمی، عاشقانه هایِ « بی تو باران» دلنشین ترین مضامینِ امروزی را در پهلویات به نمایش گذاشته اند : اگرچه اندکی ناشی ست چشمت به رنگِ آبی یِ کاشی ست چشمت پُرست از تابلوهایِ دل انگیز نمایشگاهِ نقاشی ست چشمت ( ص20) و عاشقانه یِ ساده یی که نامِ کتاب را در خود دارد : دوباره سازِ غم زد بی تو باران کمی با من قدم زد بی تو باران لبِ کارون قرارم بود با تو قرارم را بهم زد بی تو باران (ص15) استفاده یِ مناسب و هنرمندانه از اصطلاحات و واژه گانِ امروزی، بدون غلتیدن به ابتذال و ساده انگاری چنین شعری را رقم زده: بیا این پرده پوشی را تو بردار بساطِ کم فروشی را تو بردار تو که در دسترس هستی همیشه فقط یک بار گوشی را تو بردار (ص36) و باز : ستاره می شمارم مثلِ هر شب بدونِ عشق دارم مثلِ هر شب ... دلم را مثلِ یک سطلِ زباله دمِ در می گذارم مثلِ هر شب ( ص 42) جانِ کلام اینکه « پروانه عزیزی فرد» در « بی تو باران» نویدِ تازه یی از ذوق و لطافتِ شاعرانه در پهلوی ست. او با چهل و نه پهلوی یِ خود ( گویا شاعر - شاید هم ناشر- تعمد داشته با شمارُ روندی مجموعه را ببندد، غافل از اینکه یک چاروانه ی نفوذی! این روندی را بهم زده) ثابت کرده توانایی یِ آن را دارد که خواننده گانش را به احیایِ این قالبِ لطیف و نجیبِ پارسی دلخوش کند. چه هنوز پهلویاتی در تارنمایِ خود دارد که در این مجموعه نیامده اند. در آخر می توانم گفت، هرچند در برخی لحظاتِ این دفتر نیاز به جرح و تعدیل های اندکی حس می شود، ولی امیدوارم اینها در بی حوصله گی یِ شاعر ریشه نداشته باشند، به طوری که در پروازهای دیگر شاهد سختگیری هایِ بیشتری بر خودش باشیم. چه او ثابت کرده این« پروانه» قابلیتِ این را دارد که در « عزیزی» پهلویات « فرد» بماند. اگرچه زخم از ما می خوری ، عشق! غمِ فردایِ ما را می خوری عشق ! نرو بیرون بدونِ چتر امروز عزیزم! باز سرما می خوری عشق ! (ص40) مانا مانید.
۱ - مجبورم چاروانه رو به چارانه تغییر بدم . البته من چاروانه شنیده بودم . حتا جایی نیز چاروانه خوانده ام . به نظرم اگه قرار باشه به زیبایی کلام توجه کنیم و نجیب بودنش ، همون چارانه زیباتر و بهتره.
| Design By : Pars Skin |

