سلامی از دریچه ی دوباره گی
دنبالِ دليلي و ملولي اي دل در بندِ قبول و ناقبولي اي دل
در دوزخِ عقده ها گرفتار شدي هيزم كشِ مردمِ فضولي اي دل
روزي كه خانه در دنياي مجازي بنا كردم ( در واقع برايم بنا كردند) گفتم پنجره يي داشته باشم تا دوستي ها را به روشنايي يِ كوچه يِ شعر آواز دهم. برايِ همين از كنارِ عنادِ گاهاگاهِ برخي ، خيمه مي چيدم . اگرچه اغلب با سطري چند به جوابِ شان مي رفتم كه طاقتِ خاموشي ام بنبود . و تلاشم همواره اين بود و هست تا حصاري به دورِ دوستي ها بكشم ، بدونِ حضورِ اغيار و اشرار. تمامِ دغدغه يِ من و ما در اين خانه شعر بوده و هست . و شعر را از ريشه يِ شعور دانسته ام . پس به مشاعرِ هيچ كس ( با هر ضريب و ظرفيت) توهين روا نمي داشتم . حتا اگر كسي مثلِ رحيمِ مشايي بوده باشد !!!. اما از بختِ بد در سرزميني زندگي مي كنم كه دوستش دارم. اگرچه در ميانِ اهالي اش، كساني كمر به كينه مي بندند كه دوستم نمي دارند. و از دوستي بي مايه ترين اند. و بي مايه گي كم هزينه ترينِ وسيله يِ اعلامِ وجودشان بوده و هست .
گفتند: تو نه آني كه مي نمايي . هيچي ، هيچ . گفتم پس در هيچ مپيچ . گفتند: اين همه همسايه به هيچ بودنِ تو واقف ني اند . گفتم: هيچ بودنِ من ربطي به اصلِ موضوع كه شعر باشد، ندارد. اين همه حرف و حديث از بابِ شعرست نه من. كه من كمينه يي در محيطي گسترده و گرفتارم كه به چشم مي نيايم. از من چه مي گويي ؟ من كي ام ؟ اما باز همان حقد و عناد بود و عقده هايِ شغاد :
شغاد و دامِ مرگ و بويِ نيشِ خيانت... رستم و اسبي به پيشِ
برادر..... ناگهانِ شيهه يِ رخش دويد از چاله تا آن سويِ بيشه
برايِ همين رفتم . رفتم تا در ميانه يِ راهي كه آمده بودم، گم شوم . شدم . اما عنادها ماند و عقده هايِ بي درمان ، جاري مي بودند. آن سان كه در نبودنم نيز پنجره يِ كوچكم را دريچه يِ دشنامِ كسان كردند. كساني نه از رنگِ خودم كه سياه استم و تاريك . كساني از جنسِ نور و روشني . تنها به صرفِ اينكه به برگشتنِ من خطي نوشته بودند. كساني كه اهلِ عشق اند و شعر . كه گويا جرمِ اين روزگاران شده ست .
گفتم: همان بهتر كه اين پنجره يِ باقي مانده را گل بگيرم و گلاب بخشي پيشه كنم. روشنيان فرمودند: نكند بي مايه گان را طاقت نياوري و به پستويِ امن بي خيالي اندر شوي. بيا و بمان . ماندني از آن دست كه شعر را يار گيريم و بي شعوران را خوار سازيم . باشد كه با چراغِ خورشيد در كوچه هايِ تاريكِ اين سرزمين خيمه زنيم و به دوستي هايِ دوباره فرصتِ سلام دهيم .
پس ، از راهِ نرفته برگشتم . آمدم كه بمانم و به مشاعرِ ديگران احترام بگذارم . بدونِ هيچ حاشيه وتحاشي . بدونِ هيچ اعتنا به نامردمِ بي مايه . بدونِ هيچ ........ كه من خود هيچم و به دنبالِ ما شدن به همه گان سلامي دوباره مي نويسم . سلامی از دریچه ی دوباره گی .
اين خطوطِ پاره پاره و اين تصميمِ دوباره از ناروايي كه بر خواهرِ عزيزم زهرا بصارتي رفته ، نوشته آمد .
